به نام او که می آفریند و می میراند....
این مدت خیلی وقت داشتم که فکر کنم .
فکر کنم و به نتیجه برسم .
فکر کنم و سعی کنم که خودم رو اصلاح کنم .
فکر کنم و سعی کنم بهتر بشم .
آخر خط نزدیک است پس چرا تا رسیدن به آن خوب نباشیم و خوب زندگی بکنم ؟؟!!!
«خنده های زورکی
اشک های یواشکی
شب و روزی بی هدف
لحظه های الکی »
واقعا هدف از زندگی چیه ؟؟
اصلا زندگی یعنی چیه ؟؟
به دنیا بیای ... نفس بکشی ... راه بری ... بخوری ... بخوابی ... عاشق بشی ... و در پایان ...مرگ
بدون هدف ؟؟
«ساعت های پر سوال
دلخوشی ها تو خیال
حسرت پرنده دل
که نداره پر و بال »
ذهنم پر از سواله ... پر از سوالهای عجیب و غریب که اول و آخرش همشون یه سواله : هدف ؟؟
هر چیزی یه هدفی داره :
کرم ابریشم ... پرواز ... حیات و زندگی
زنبور عسل ... گل ... عسل ... حیات و زندگی
.
.
.
.
ولی هدف من از زندگی چیه ؟
اصلا چرا به دنیا اومدم ؟
من هدفم رو گم کردم در میان جاده های پیچ در پیچ ذهنم
«این دو روز زندگی
طی شده تو کهنگی »
افراد اطرافم هیچ کدوم زنده نیستن ...
همه تو یه خلا زندگی میکنند ...
من هم احساس زنده بودن نمیکنم
وقتی من نتونم هر کاری که دلم میخواد انجام بدم ...
وقتی من نتونم هر جایی که دلم میخود برم ...
وقتی من نتونم احساسم رو ابراز کنم ...
وقتی من نتونم تنفرم رو بیان کنم و در ظاهر لبخند بزنم ...
....چه فرقی با یه آدم مرده دارم ...
چرا آدمها این جوری شدن...
هممون دو رو شدیم ...
پس اصلمون کجا رفته ...
ما به دنیا امدیم تا صادق باشیم ...
تا روراست باشیم ...
تا احساساتمون رو بیان کنیم ...
به دنیا نیومدیم که تو قفس تنگ جسممون زندانی باشیم ...
چرا پرنده احساس همگی مرده ؟؟
چرا دیگه نمیتونیم بهم خوبی کنیم
مهر بورزیم
دوستی هدیه کنیم
محبت کنیم
چرا در ظاهر یک چیز و در باطن یه چیز دیگه هستیم ؟؟
ما ادمها الان فقط نفس میکشیم
ماهمه یه مرده هستیم ...
زندگی برام شده یه امر یکنواخت...
یه امر دائمی ...و مبهم ....
زندگی برام شده یه اجبار
اجبار به نفس کشیدن
اجبار به موندن
اجبار به تحمل کردن همه چیز
دنیا برام شده یه قفس
ویه نفر بی رحمانه ... برام حکم صادر کرده ........... حکم زندگی کردن
ولی من این حکم رو قبول ندارم
من دوست ندارم زندانی این قفس تنگ باشم ...
من دوست ندارم هم سلولی یه عده آدم مرده باشم ...
روح من از یکنواختی خسته شده
روح من نیاز به آزادی داره
یه آرامش ...
یه چیزی که که آرومش کنه ..
«هوای تازه میخوای
نگاه بی بهونه
خود خود صداقت ... »
«یه شب بارونی بسه
برای از نو تر شدن .. »
خدای من ...
خدایی که اون بالایی و داری منو میبینی ...
تو منو بوجود آوردی ... و این حکم رو برایم صادر کردی
و این هم سلولی ها رو برام انتخاب کردی ...
خدایا جرم من چی بود ؟؟!!
..........
من حاضرم این حکم رو قبول کنم و تا آخرش بیاستم
ولی خدا تو بهم کمک کن
من از هم سلولی های دو روی خودم خسته شدم
از همشون بریدم
به هر کدوم دست دوستی دادم دشنه نفرت رو تو قلبم فروکردن ...
قلبم تیکه تیکه شده ... از حرفهای ادمها ... از نگاههای بی محبتشون ... از دستهای سردشون
از همشون دل بریدم ...
دلم میخواد از همشون دور بشم
خدایا ... من سلول انفرادی رو ترجیح میدم ...
خدایا .... تنهایی رو دوباره به من هدیه کن ..
آزادم کن
بزار حداقل هم سلولی هام رو خودم انتخاب کنم
بزار برای خودم زندگی کنم
بزار این حکم زندگی کردن رو تو تنهایی خودم تحمل کنم
« با زمین خیلی غریبم
با هوای تو صمیمی
به نگاه چشم گریون
یه فرشته رو زمینی »
الان که دارم این دلتنگی رو مینویسم بیشتر از همیشه به خدا نزدیکم ...
یعنی اینجوری حس میکنم
غروب آفتاب رو جلوی چشمام میبینم که داره سرخی زیبایش رو به رخ سیاهی شب میکشه ...
بارون نم نم میباره و من از این ارتفاع بلند بیشتر از همیشه به خدا نزدیکم ...
حالا که دارم این حرف دل رو مینویسم ...میتونم با برداشتن یه قدم به جلو ...به سوی خدا پرواز کنم و این حکم رو بشکنم
« سهمم از دنیا همینه
کسی اشکام رو نبینه »
یه قدم تا اوج ...
یه قدم تا پرواز ...
یه قدم تا پایان .... نه یه قدم تا آغاز ...یک زیبای پایدار
حالا بیشتر از همیشه حس دلتنگی میکنم...
بیشتر از همیشه به خدا حس نیاز دارم ..
حس نیاز به مبدا ...
«حس قطره بودن موج
در میان کهکشانها
حس خالی شدن از حجم
روی سقف آسمانها»
«مثل قلب یه قناری
پر التهابم امشب
مثل برگی در تن رود
در مسیر خوابم امشب »
..................
دیگه حرفی برای گفتن ندارم ...
چشمام دارن غروب آفتاب رو تماشا میکنن ...
دارن به ذهنم وارد میشه این غروب تماشایی ..
شاید دیگه نتونم این غروب زیبا رو ببینم ولی تو ذهنم این غروب جاویدان شد ...
غروب تمام حس های بد و کهنه ...
غروب تمام زشتی ها ....
میخوام عوض بشم ...
میخوام برای خودم باشم ...
میخوام حس کنم که زنده هستم ...
میخوام به همه بگم که مرده نیستم ....
میخوام تمام زندگیم رو از نو بسازم ....
نوشته شده توسط یه نرگسی که باز دیوونه شده بود ...
دیونه یه حس تازه ..
یه حس غریب ... حس رهایی ... حس زنده بودن
به تاریخ هشتمین روز اولین ماه سال 86 ..در هنگامه غروب افتاب که در ارتفاع خاصی از زمین ابری پیدا بود برای باریدن .....
نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت |
درباره وبلاگ

مـن از سـاعـت مـتـنـفـرم...ازايـن اخـتـراع عـجـيـب انـسـان...کـه جـاي خـالـي حـضـور تـو را بـه رخ دلـتـنـگـي ام مـيـکـشـد
...........
یادته بهت گفتم شدم بانوی غروب.... تو چی من هستی ؟
یادته بهم چی گفتی ؟..گفتی اگه تو بانوی غروب باشی پس منم کوه خورشیدت هستم...اونجایی که شب سرتو رو شونه هام میزاری و یواش یواش پایین میری تا هوای دلمو به اتیش بکشی...
فهرست اصلی
دوستان
صدای تنهایی (سعیده)
خانه ابری (مهرداد)
داداشی (ساتیا)
به قلب من خوِِش آمدی....غریبه
شعر = می نابی از جام عشق
سيد احمد
دالان بهشت
عاشق کوچولو
تنهایی
تنهای تنها (سعید)
...!( یه دنیاحرف نگفته...بارون)
قبرستان من( عرفان)
دوستی و عشق ( کلوب ترنم بارونی)
جي اسم موبايل(سايت تخصصي گوشي)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
طراح قالب
POWERED BY