تبليغاتX
 خط جدایی من وعشق : مرگ

سهراب سپهری

اهل کاشانم
روزگارم بد نيست
تکه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
و خدايي که دراين نزديکي است
لاي اين شب بوها پاي آن کاج بلند

من مسلمانم
قبله ام يک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پي تکبيره الاحرام علف مي خوانم
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زير اقاقي هاست
کعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است

اهل کاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم


زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريکي است
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهايي ماه
فکر بوييدن گل در کره اي ديگر
زندگي مجذور اينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟
من نمي دانم که چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد بازي کرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنيم
آب در يک قدمي است
روشني را بچشيم
شب يک دهکده را وزن کنيم خواب يک آهو را
گرمي لانه لک لک را درک کنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم که شب چيز بدي است
و نگوييم که شب تاب ندارد خبر از بينش باغ

و نپرسيم که فواره اقبال کجاست
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند

تور در آب بيندازيم
وبگيريم طراوت را از آب
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس کنيم
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي ايد پايين
مي رسد دست به سقف ملکوت

و نترسيم از مرگ
مرگ پايان کبوترنيست
مرگ وارونه يک زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي ايد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرک است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت پر اکسيژن مرگ است
پرده را برداريم
بگذاريم که احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم که تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود

کار مانيست شناسايي راز گل سرخ
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم

ريه را از ابديت پر و خالي بکنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم
کار ما شايد اين است
که ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت |



 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت |


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting