تبليغاتX
 خط جدایی من وعشق : مرگ

عنوان نداره ...................بخون از من به عنوان دلتنگی

ميخوام از تو بنويسم ........................از تويي که اشکهايم به خاطر توست ...... سرنوشت را روزي هزار بار نفرين ميکنم که تو را بر سر راه من قرار داد که اينگونه مرا ازار ميدهي ............روحم را گرفتي .............جسمم را گرفتي ..............قلبم را گرفتي ...............ازادم کن ...........رهايم کن .....از غم ها جدايم کن ......................سد پلک هايم نتوانست حجم سيل اشکهايم را تحمل کند .......شکست ..........بغضم ....غرورم ....احساسم ......و ..قلبم
نمي بخشمت .....به خاطر قلب شکسته ام ...........اينطور که من عاشقت بودم تا کنون عاشقي ديدي ..............خسته هستم ........از اين سرنوشت .....از اين روزگار بد ........از اين همه سختي و تنهايي .................خدايا ....چرا من ؟؟؟؟ ........چرا من تنها ؟؟؟؟ نميتونم ديگه نميتونم طاقت بيارم .............تنهايي منو تو خودش گرفته ...........برده ............داره منو خرد ميکنه ............داره منو ديوونه ميکنه ............مگه من چقدر طاقت  دارم ...........خدايا.........چقدر دلتنگي ام زياد است ............ چقدر بزرگ است ...............اصلا نميشه براش مرزي پيدا کرد .............. خسته ام ....راه نجات کجاست ........اين طناب نجات کجاست .؟؟؟؟ خسته تر از هميشه به اين طناب احتياج دارم .....................

هميشه يادم ميمونه لحظه هاي بي تو برايم به سردي خاک.......... به کندي رشد يک درخت ....به تلخي جدايي ..... وبه  زشتي يک وداع است

هميشه يادم ميمونه ..........من بودم که بي تو زنده موندم ............ولي بي نفس ..........بي حس ........مثل يک درخت پير کهنسال که با ضربه اولين باد خواهد شکست ...........

هميشه يادت باشه ...........عشق بازيچه دست من و تو نيست ..................عشق مقدسه .........

هميشه يادت باشه ديگه نمي توني به تنهايي من پا بزاري .....نميتوني چون ديگه من نميتونم بار ديگه رفتنت را بعد از اغاز درک کنم ..............

 

دلتنگی هایم زیاد شده ............کسی نمی بیند ؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت |


 رازي که در عشق است در نياز نيست


لذتي که در عشق است در هوس نيست


غمي که در عشق است در مرگ نيست


دلي که در عشق است در سينه نيست


 اشکي که در عشق است در چشم نيست


 اميدي که در عشق است در منتظران نيست


راز عشق لذتي دارد که غم دل داند و اشک منتظر

 

اشک های مرا فراموش نکن  


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت |


؟؟؟

من ميگم بهم نگاه کن ،تو ميگي جون فدا کن.................،

من ميگم چشمات قشنگه،تو ميگي دنيادورنگه،.................،

من ميگم چقدر تو ماهي،تو ميگي اول راهي،.................،

 من ميگم خيلي غريبم ، تو ميگي نده فريبم،.................،

من ميگم بمون هميشه ،تو ميگي ببين،نميشه .................،

من ميگم يه عمره سوختم،توميگي قلبمو دوختم .................،،

من ميگم چشمات و واکن ، تو ميگي منو رها کن .................،،

من ميگم خيلي ديونم ،تو ميگي آره ميدونم .................،،

من ميگم دلم شکستس ،تو ميگي خوب ميشه خستس.................،،

 من ميگي بشين کنارم، تو ميگي دوست ندارم.................،،

من ميگم بهم نظر کن،تو ولي ميگي سفر کن،.................،

 من ميگم قلبمو نشکن ،تو ميگي من ميشکنم من .................،،

من ميگم واست مي ميرم ،تو ميگي نمي پذيرم ،.................،

من ميگم شدم فراموش ،تو ميگي نرفتم از هوش ،.................

من ميگم که رفتم از ياد ، تو ميگي نه مرده فرهاد .................،،

من ميگم باز شدي هيرون،تو ميگي بيچاره مجنون،.................،

من ميگم ازم بريدي ،تو مي پرسي نااميدي.................،،

من ميگم واسم عزيزي ،تو ميگي زبون مي ريزي،.................،

من ميگم تو خيلي نازي، تو ميگي غرق نيازي، .................،

من ميگم دلمو رو بردي، تو ميگي به من سپردي ،.................،

من ميگم کردم تعجب ،تو ميگي ديگه بگو خوب .................،،

من ميگم تنهايي سخته،تو ميگي اين دست بخته.................،،

من ميگم دل تو رفته،تو ميگي هفت روز هفته،.................،

 من ميگم راه تو دوره ،تو مي گي چاره عبوره ، ................

من ميگم مي خوام بشم گم ،تو ميگي حرفاي مردم .................،

،من ميگم نگذري ساده ، تو ميگي آدم زياده.................،،

من ميگم دل به تو بستم،تو ميگي اينقده هستم ،.................،

 من ميگم تنهام ميزاري ،توميگي طاقت نداري.................،

من ميگم خدا به همرات ،تو ميگي چه تلخه حرفات .................،،

من ميگم اهل بهشتي ،تو ميگي چه سر نوشتي،.................

،من ميگم تو بي گناهي ،تو ميگي چه اشتباهي ،.................،

من ميگم که غرق دردم، تو ميگي مي خوام بگردم.................،،

من ميگم چيزي مي خواستي ،تو ميگي تشنمه راستي.....................................

 


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت |


شما می بینید ؟؟

یک قدم تا لب دریاست ........شما می بینید ؟؟؟

پشت این پنجره پیداست .........شما می بینید ؟؟؟؟

شایدم پشت این پنجره باز....... هنوز قایقی منتظر ماست ......شما می بینید ؟؟؟؟

روی ان موج ....ان موج بلند ابی ....خانه سبز اهوراست ........شما می بینید ؟؟؟؟

وقت کوچ از دل بی تابترین ساعت ها .....عشق یک لحظه زیباست .......شما می بینید ؟؟؟؟؟

مثل اینکه لب پاهای شما هم خیس است .....

                                                     نکند عشق همین جاست .....شما می بینید ؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت |


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting