دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید : آی همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گو! ضربه ی دست مرا پاسخ نیست . تا به کی
باید تنها در این زندان زیست . ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
، پاسخی نشنیدم . سالها رفت و من کرده ام با غم تنهایی خو ،دیگر
از پاسخ خود نومیدم . راستی ، هان ! چه صدایی آمد؟ ضربه ای کوفت
به دیواره ی زندان دستی!. ضربه ای می کوبد همسایه ی زندانی من ،
پاسخی می جوید ، دیده را می بندم . در دل از نداشتن پاسخ ، من به
خود می خندم.

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت |
نقاش را گفتم نقشی کشد از زندگی
با قلم حبابی بر لب دریا کشید .............

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت |
روی سر دری خونه گلهای یاس بهاری یادته ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری .
لای فکرت گذاشتی اسممو زیرش نوشتی گفتی تا آخر عمرت اونارو نگه میداری اما باز یادگاری .
عمریه روی سر دری خونمون گل های یاسی میان و میرن ، اما هیچ کسی تو دلم جای تورو نمیگیره.
روزای رفته رو امروز، همه رو مرور میکردم از توی اون کوچه بازم عبور میکردم
انگاری دل دیگه رفته توی اون کوچه دیگه کسی نیست ، اون گل یاس
قدیمی توی خونه دیگه اون بوی قدیم نیست.
بگو تو این همه سالها مثل من کسی رو دیدی ، یه کسی عاشق تر از من
کجای دنیا تو دیدی .
باز هم میگم : من و کوچه چشم به راهتیم .

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت |

چه کسی میداند در تنهایی تو چه میگذرد ؟؟؟؟
در عمق ان لحظه های سخت و طاقت فرسا ؟؟؟؟
چه کسی میداند تو چه میکشی؟؟؟؟
چه کسی میداند تو از دست این همه نگاه تلخ و بی محبت چه میکشی؟؟؟؟
چه کسی میداند زندگی چه به روز تو اورده ؟؟؟؟
چه کسی میداند که این سرنوشت بد از تو چه میخواهد ؟؟؟؟
چه کسی میداند زندگی با تو سر جنگ دارد ؟؟؟؟؟
چه کسی میداند زندگی تو پر شده از تنهایی ؟؟؟؟
چه کسی میداند زندگی تو پر شده از غم ؟؟؟؟
چه کسی میداند زندگی تو پر شده از اجبار ؟؟؟؟
چه کسی میداند ؟؟؟؟
هیچ کس
حتی خود تو
اینهمه چشم های بی محبت
اینهمه نگاهای دلسوزانه
اینهمه لبخند های سرد
چه کسی میداند در عمق وجود تو چه چیزی می شکند؟؟؟؟
قلب تو
احساس تو
وجود تو
در هم شکسته
نابود شده
فنا شده
چه کسی میداند تو چه میخواهی ؟؟؟
چه میخواهی و بدست نمی اوری ؟؟؟
کاش با همه غریبه بودی
یک غریبه تنها
یک غریبه خسته
هر چند اکنون هم هستی
اینجا کسی نیست به یاری تو بیاید
در این جدال سخت با زندگی
تو هستی و روح خسته خود
چه میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت |
درباره وبلاگ

مـن از سـاعـت مـتـنـفـرم...ازايـن اخـتـراع عـجـيـب انـسـان...کـه جـاي خـالـي حـضـور تـو را بـه رخ دلـتـنـگـي ام مـيـکـشـد
...........
یادته بهت گفتم شدم بانوی غروب.... تو چی من هستی ؟
یادته بهم چی گفتی ؟..گفتی اگه تو بانوی غروب باشی پس منم کوه خورشیدت هستم...اونجایی که شب سرتو رو شونه هام میزاری و یواش یواش پایین میری تا هوای دلمو به اتیش بکشی...
فهرست اصلی
دوستان
صدای تنهایی (سعیده)
خانه ابری (مهرداد)
داداشی (ساتیا)
به قلب من خوِِش آمدی....غریبه
شعر = می نابی از جام عشق
سيد احمد
دالان بهشت
عاشق کوچولو
تنهایی
تنهای تنها (سعید)
...!( یه دنیاحرف نگفته...بارون)
قبرستان من( عرفان)
دوستی و عشق ( کلوب ترنم بارونی)
جي اسم موبايل(سايت تخصصي گوشي)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
طراح قالب
POWERED BY