تبليغاتX
 خط جدایی من وعشق : مرگ

تو ..........................

آبشار نگاهت در کوچه هاي خلوت دل باغستان عاطفه را پويش ميخواند وگلواژه هاي محبت را به رويش . نگاه تو سرشار جوشش است . تو از متن واژه ميجوشي ودر نهانخانه دل رداي مهر ميپوشي . تو در افسانه نگاهت سامري وش افسون ميکني . خاطره يادت شعر محبت است ، داستان واره ايست در کتاب ذهن . نرگس چشمان تو پروانه عرفان مرا به زيارت حرمان ميبرد که در امتداد نگاهت خلا حقارت را تجربه ميدارد . جاري چشمانت سخاوت ميبخشد , نيکي ميزايد هرگياهي را اينه ميدهد . ساحري در نگاه تو است بس که زلال است . در چشمان تو موجي است که مرا تا عصمت خدا پيش برده است . اصلا در نگاه تو شوري است که شيرينترين است و مرا بارود مي پيونداند . محبت به سان قطره در اقيانوس نگاه تو منهدم ميشود . باران نگاهت عشق را به رويش ميخواند و ذره را به ملکوت . دلبرانه دلهاي ما را به کمند نگاهت به امانت گرفته اي ، در انتظار نگاهم تا بر من بباري و جام احساس مرا لبريز شراب ديدار بداري . اي نيک ترين در آبرفت صدايت عاطفه ماندني تر است . با موسيقي صداي تو درختان مجاز قيام ميکنند . با آهنگ کلامت رستاخيز جمله ها اغاز ميشود . جام جمله ها لبالب جاده معناست . ساقي احساس سالکان انديشه را سبو سبو عرفان نثار ميدارد . بر برگ برگ نرگس ديده ات رازي است که بر زبان سکوت و لهجه موسيقي نزديکتر است . راز نگاه به موسيقار صدا تبلور ميابد و خوب ميدانم در صداي تو خوبي موج ميزند . دوستي ميرويد . صداي تو مرا به ياد ماني ترين اقيانوس ميهمان ميکند . اصلا اين اهنگ جان را خدادان ميکند . وکتاب دستان تونيز شگفت ترين است . آن هنگام که مينوازي ساز را باسوز همدم کرده اي وشعر را با موسيقي محرم. نسيم صبح ، مرا به باغ جمال تو مهمان ميکند .امواج دستانت تمام ابزيان را تحرک ميبخشد. در دستان تو نيرويي است به لطافت گلبرگ. توانايي است به حجم محبت. انرژي است از جنس بلوغ.


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 ساعت |


بدان

هميشه احساس ميکردم در کنارتو بودن پاياني ندارد فکر ميکردم در کنار تو پاييزي نيست به ياد چشمان مهربانت شب هنگام برايت دعا ميکردم. به دستاي گرم تو تکيه ميدادم و تکه تکه حرفهاي تو را با جان ميگرفتم. ولي آنروز................ آنروز پاييزي که رفتي ومرا تا هميشه تنها گذاشتي تازه فهميدم که حرفهايت دروغ بود و من بازيچه دستان تو بودم. ولي بدان... من از نو همه چيز را درست خواهم کرد من زندگي خواهم کرد بدون تو وبه تو ثابت ميکنم بدون تو ميتوانم بر پاهاي خود تکيه بزنم وبياد چشمان دوستان مهربانم برايشان دعا کنم.


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 ساعت |


بارون

 

وقتی که بارون میاد به آسمون نگاه کن

                    دونه های بارون رو بشمور

هر چی شمردی تو منو دوست داری

هر چی نتونستی بشمری من تو رو دوست دارم


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت |


قول

                                        

 

بیا یه قولی بهم بدیم......یه قول خوب خوب.......

قول بدیم تا آخر عمر بدانیم....... بدانیم که عشق از زندگی کردن بهتر است... ودوست داشتن از عشق نیز برتر است.......

(.....در آخر......)

 

(ما به هر حا ل می پریم بی چشم و دل و بی پرو بال)

                                               (ما به مشکی دلخوشیم دورنگی ها رو بی خیال)

 

                                                                 


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه سوم دی 1384 ساعت |


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting