اول : شب يلدا مبارک ![]()
دوم : از اينکه به وبلاگ من سر ميزنين ممنونم![]()
سوم :
بذار از اين دنياي بد ، دنياي کور نابلد . سفر کنم تا خواب تو
به اعتماد شونه هات تکيه کنم تکيه کنم بزار بشم خراب تو![]()
چهار : نظر يادتون نره![]()
پنج : ممنون و خداحافظ ![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت |
میخوام قلکمو بشکونم
با نصف پولش نازتو بخرم
با نصف دیگه اش یه جعبه مداد رنگی بخرم
نازتو بکشم
نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت |
یادم باشه که یادت بیارم که یادم بندازی که یادت بمونه یاد بگیری به یاد بیاری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمیره ................این رو یادت باشه ..............یادت نره دوستت دارم
نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 ساعت |
ميدوني چرا امروز هوا ابريه.......نميدوني ......منم نميدونم........
ميدوني چرا امروز خورشيد نميخواد بياد بالا...............نميدوني..............منم نميدونم.........
ميدوني چرا امروز دريا آروم وقرار نداره..............نميدوني ...............منم نميدونم.......
ميدوني چرا امروز پرنده ها ديگه آواز نمي خونن........نميدوني.........منم نميدونم................
ميدوني چرا امروز زمين سبز نيست...............نميدوني ..................منم نميدونم.........
ميدوني چرا امروز رز داخل گلدون باز نشد ........نميدوني ...............منم نميدونم............
ميدوني چرا امروز افتاب نيومد تو اتاقم وپشت پنجره موند..............نميدوني ...................منم نميدونم...............
ميدوني چرا امروز جوجه کوچيک توي لونه از تخم بيرون نيومد.........نميدوني .................منم نميدونم...................
ميدوني چرا امروز کوچه خاک گرفته بودند.................نميدوني .............منم نميدونم............
ميدوني چرا امروز ابرها از جلوي خورشيد کنار نميرن........نميدوني .............منم نميدونم .............
ميدوني چرا امروز آسمان دلش گرفته ولي گريه نميکنه .............نميدوي..............منم نميدونم........
ميدوني چرا امروز هيچ کس جواب منو نداد................نميدوني ...............منم نميدونم..............
ميدوني چرا امروز ماه تيره بود................نميدوني ..............منم نيمدونم
.......................................
ميدوني امروزآسمان ابريه چون نو نيستي تا با نگاهت آسمان را رنگ بزني..............
ميدوني امروز خورشيد امروز نمياد بالا چون تو نيستي که بهش نگاه کني.............
ميدوني امروز دريا آروم نيست چون تو نيستي تا تنت رو بهش بسپاري...............
ميدوني امروزپرنده ها آواز نميخونن چون صداي تو نيست که همراهيشون کنه..............
ميدوني امروز زمين سبز نيست چون پاهاي استوار تو روشون نيست.......
ميدوني امروز رز امروز باز نميشه چون چشماي تو نيست که بهش نگاه کنه...............
ميدوني امروز خورشيد نميادتو اتاق چون تو پيشم نيستي......................
ميدوني امروز جوجه کوچولو امروز بيرون نمياد چون تونيستي تابراش آواز بخوني...............
ميدوني امروز کوچه ها خاک گرفته اند چون تو نيستي .........................
ميدوني امروز ابرها از جلوي خورشيد کنا نميرن چون تو نيستي تا خورشيد رو ببيني....................
ميدوني امروز آسمان ميخواد گريه کنه اما تونيستي تا اشکهاشو بهت هديه کنه...............
ميدوني امروز کسي جوابمو ندادچون نميتونستن بگن تو نيستي..............................
ميدوني امروز ماه بيرون نمياد چون شب مهتابي فقط با تو زيباست.............................
...............................................
ميدوني تا حالا به اسمون بدون تو فکر نکرده بودم
اما حالا دارم تجربشو ميکنم
ميدوني تابه حال به ابر بدون تو فکرنکرده بودم
اما حالا دارم تجربشو ميکنم
ميدوني تابه حال به خورشيد بدون تو فکر نکرده بودم
اما حالا دارم تجربشو ميکنم
ميدوني تا به حال به ماه بي تو ، رز گلدون بي تو ، به جوجه بي تو ، به خاک بي تو ، به همه چيز بي تو فکر نکرده بودم
اما حالا دارم تجربشو ميکنم
ميدوني تا به حال اصلا به زندگي بدون تو فکر نکرده بودم
اما حالا دارم تجربشو ميکنم
ميدوني دارم ميفهمم زندگي بي تو معني نداره ، قشنگ نيست ، آسموني نيست ، مهتابي نيست ، اما من همشو تجربه کردم
تو ميدوني چه جوري
من نميدونم چون همش احساس ميکنم همه جا با مني
دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در یکشنبه ششم آذر 1384 ساعت |
آبشار نگاهت در کوچه های خلوت دل باغستان عاطفه را پویش میخواند وگلوازه های محبت را به رویش . نگاه تو سرشار جوشش است.
تو از متن واژه میجوشی ودر نهانخانه دل ردای مهر میپوشی . تو در افسانه نگاهت سامری وش افسون میکنی . خاطره یادت شعر محبت است . داستان واره ایست در کتاب ذهن .
نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در سه شنبه یکم آذر 1384 ساعت |
درباره وبلاگ

مـن از سـاعـت مـتـنـفـرم...ازايـن اخـتـراع عـجـيـب انـسـان...کـه جـاي خـالـي حـضـور تـو را بـه رخ دلـتـنـگـي ام مـيـکـشـد
...........
یادته بهت گفتم شدم بانوی غروب.... تو چی من هستی ؟
یادته بهم چی گفتی ؟..گفتی اگه تو بانوی غروب باشی پس منم کوه خورشیدت هستم...اونجایی که شب سرتو رو شونه هام میزاری و یواش یواش پایین میری تا هوای دلمو به اتیش بکشی...
فهرست اصلی
دوستان
صدای تنهایی (سعیده)
خانه ابری (مهرداد)
داداشی (ساتیا)
به قلب من خوِِش آمدی....غریبه
شعر = می نابی از جام عشق
سيد احمد
دالان بهشت
عاشق کوچولو
تنهایی
تنهای تنها (سعید)
...!( یه دنیاحرف نگفته...بارون)
قبرستان من( عرفان)
دوستی و عشق ( کلوب ترنم بارونی)
جي اسم موبايل(سايت تخصصي گوشي)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
طراح قالب
POWERED BY