تبليغاتX
 خط جدایی من وعشق : مرگ

زندگی امروزچه رنگی است ؟

زندگی امروزم زرد است , به زردی نور زیبای خورسید که در هر طلوع زیبای صبح صورتم را نوازش میکند وبا زمزمه های شیرین من را بیدار میکند ونوید یک روز جدید میدهد وازمن تلاش وکار وکوشش میخواهد.امروز زرد است به زردی حرم طلایی که تابستان به زیارتش رفتم وقلب پرآشوبم کمی آرام شد واز اندوهم کمی کاسته شد .امروز زرد است به زردی پرهای قناری گرفتار قفس همسایه روبرویی که هرروز نغمه های غمگین سر میدهد وبه آسمان نگاه میکند و در دلش برای پرواز دوباره دعا میکند . به زردی یک پیوند شیرین ورویایی به زردی  حلقه ای که به رسم عشق ووفا در دست هم فرو میکنند  ودیگران برایشان هلهله میکنند واین پیوند را تبریک میگویند و آن دو به رسم مهربانی با یکدیگر پیمان وفا وشادی وصمیمیت میخوانند . امروز زرد است درست به رنگ پرهای جوجه زردی که دیروز سر از تخم به جهان وا کرد وبه این هیاهو پا نهاد وصدا کنان به دنبال مادر خویش شد . امروز زرد است به زردی برگ درختانی که پائیز از درختان به زمین می آیند وهمه جا را میپوشانند ونا له کنان زیر پای عاشقان خرد میشوند به سختی ودرد . امروز زرد است به زردی گلهای نرگس کوچکی که در دستان یخ زده پسرک قرار گرفته اند و او سعی دارد آنها را به طوری به داخل ماشین های گرم ببرد تا از سرما پژمرده نشوند ولی کسی گلی نمیخرد و شب از سرمای زیاد کم کم نرگس ها پژمرده میشوند واز بین میروند ودل پسر میشکند .

امروز زرد است , زرد زرد زرد


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در پنجشنبه سی ام تیر 1384 ساعت |


دوست وآشنا

فکر میکردم می شناختمش . فکر می کردم باهم بزرگ شدیم , باهم نفس کشیدیم , با هم شادی کردیم , باهم غم کشیدیم , باهم قد کشیدیم و باهم یکی شدیم .

ولی اشتباه فکر میکردم.....

دیروز وقتی درباره خودش حرف میزد , انگار من را از یک خواب شیرین بیدار کرد . هیچی در موردش نمیدونستم یا حداقل اگر می دونستم اشتباه فکر می کردم .

وقتی از غصه هاش گفت دیدیم هیچ کدوم از غصه هاش رو نمی دونستم . از شادی هاش گفت همه برایم تازگی داشت .وقتی از عاشق شدنش گفت فقط مات نگاهش کردم .یعنی دوست من کسی که همه مارو به نام هم می شناختن , وقتی تنها می دیدنمون بهمون میگفتند: یارت کجاست ؟ حالا اینجوری هیچی ازش نمی دونستم . عاشق شده بود ومن نفهمیدم ! بزرگ شده بودومن نفهمیده بودم !

من غرق خیالات دانستن شده بودم و او هیچ نگفت ومن ماندم وندانستن؟؟؟!!!!!.....


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در پنجشنبه سی ام تیر 1384 ساعت |


اندوه

می شود اندوه شب را                از نگاه صبح فهمید


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 ساعت |


                                        «آفتاب»

خوشا آن شهر سردی که صدایت

درونش را پر از امید می کرد

وخورشید نگاهت , ماه را هم

برای لحظه ای خورشید می کرد

خوشا آن قطره های اشک چشمت

که شعر یاس ها را می سرودند

خوشا آن لحظه های پاک وزیبا

خوشا آن چشم های آفتابی

خوشا آن شعرهای آسمانی

خوشا آن شعرهای ماهتابی


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 ساعت |


به خاطر تو

شنبه ها را با حسرت میبویم .

یکشنبه ها را به خاطر ناقوسهایی که تورا در شهرهای یخ زده میپراکنند دوست دارم .

از دوشنبه ها گلی میسازم برای مزار آرزوهایم .

سه شنبه ها را به پای کبوتر عاشق میبندم وبرایت پست میکنم .

عطرچهارشنبه ها را روی پیراهن جوانی هایم میپاشم .

پنج شنبه ها را قاب میگیرم .

جمعه ها پرچمی میکنم تا مقابل قاصد تو به اهتراز درآورم .


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384 ساعت |


سلام

امروز آسمان آبی تر از گذشته است وديده گانم روشنتر , امروز خورشيد مهربانتر است ومن دلتنگ شما , ای کاش اين شيشه مشکی رنگ روبرويم را ميتوانستم بر دارم وبا شما رو در رو صحبت کنم واز آنچه که قلبم را اذيت ميکند براييتان بگويم , بگويم که چقدر دوستتان دارم .

دوستان من سلام


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


دوست و آشنا

امروز که با او حرف ميزدم گويی پس از سالها هنوز اورا نشناخته ام . حرفهايش رنگ وبوی جدايی داشت . ومن ملتمسانه از او خواستم اين حرفها را نزند ودل من را بيش از اين آزار ندهد ولی او گويی ديگر به اين جهان تعلق نداشت . سکوت کرده بود وحرفی نميزد وچشمان زيبایش رادر چشمان من خيره کرده بود واز من به خاطر اين همه سال دوستی تشکر ميکرد وبه من ميگفت که ديگر وقتی برای ماندن ندارد


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


زندگی امروز چه رنگی است ؟

امروز زندگيم سفيده , به سفيدی برف هايي که سال گذشته کنار پنجره اتاقم می نشستند و سرود بهار را زمزمه ميکردند .به سفيدی بالهای کبوترهايی که پشت پنجره اتاقم می نشينند وبرای يکديگر سرود شادی وعشق مي خوانند و من ناباورانه به آنها نگاه ميکنم ودر خلقت خدا می مانم وبه پرهای سفيد زيبايشان چشم می دوزم وبه آينده ها فکر مي کنم .به سفيدی کاغذی که برويش نامه های فدايت شوم مي نويسند وبرای يارشان پست ميکنند ومنتظر و چشم به در جواب آن می نشينند .به سفيدی ابرهايی که روزها در آسمان آبی پيدا هستند وبرايم چشمک ميزنند واز بدی ابرهای سياه ميگويند .به سفيدی پيراهن های سفيد ملی پوشان که همواره برايشان داد وخوشحالی ميکنيم, برای غرور وافتخارشان .به سفيدی چادر نماز مادر که در هنگام اذان روبرويش مي نشينم و به ضرب صدای مهربانش که با خدا راز ونياز ميکند گوش ميدهم . به سفيدی موهای مادر بزرگ که هر وقت آنها را ميبينم احساس ميکنم روز به روز سفيد تر ميشوند . به سفيدی در وديوار اتاق پدر بزرگ که ماه پيش در آن اسير شد و به عنوان بيمار من و بقيه به عيادت او ميرويم . به سفيدی سنگ قبر مزار آشنای ديروز و غريبه امروز که ديگر در ميان ما نيست ومرا تنها گذاشته ,تنهای تنها و من به جستجوی آخرين اميد زندگی بر مزارش مينشينم وبرايش دعا ميکنم وبا او به شکايت سخن ميگويم که چرا من را تنها گذاشته ورفته ولی هر بار با خودم ميگويم :خدا افراد خوب را گلچين ميکند و او يکی از آنهاست .

زندگی امروز سفيد است , با تمام نشانه هايی که من در آن يافتم

امروز سفيد است , سفيد سفيد  سفيد سفيد


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


آنچه که از دل برآید بر دل مینشیند

اي كاش مي شد براي آسمان خاكستري شهردلم ستارههايي برنگ محبت ,

خورشيدي برنگ مهر و ماه روشني برنگ صداقت بياورم . اي كاش مي شد براي شهر دلم كاخهايي از وفا بنا كنم . اي كاش مي توانستم براي تك تك

خانه هاي ويران دلم پنجرههايي برنگ عشق بسازم . اي كاش مي توانستم آدمهاي شهرم را از بلور بسازم وقلبشان رامالامال از عشق كنم . اي كاش

مي توانستم در تك تك خانه هاي دلم درختي از محبت بكارم . اي كاش مي شدبر روي رودخانه هاي دلم پلهاي سخاوت بزنم و اي كاش مي توانستم

شهر دلم راآنگونه كه دوست دارم در شاديها آذين و در غمها غم بگيرم .

اي كاش مي توانستم در خيابانهاي شهرم سياهي را پاك كنم وعشق و

محبت را فدايشان كنم.اي كاش و اي كاش واي كاشهايي كه سراسر ظلم و بلاست و اي كاشهايي راكه ميشد برنگ عشق درآورد ولي نشد و اي كاش.........


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


مرگ

امروز داشتم به گذشته ها فکر ميکردم وخاطرات شيرين کودکی را بياد می آوردم که چگونه با خوشحالی با بچه های ديگر ميدويديم وبازی ميکرديم واينکه چگونه وقتی فقط 6 سال داشتم بار سفر بستيم وبه اين شهر پر هياهو آمدطم ومن از دوستانم تنها ماندم وخودم را سرگرم بازی با عروسک ها کردم و چگونه خودم را گول ميزدم که روزی دوستانم را دوباره خواهم ديد ولی بی فايده بود و دوباره گذشت ومن به مدرسه رفتم چقدر آنروز شاد بودم سال اول ابتدايی خيلی شيرين بود ودوستان تازه ای پيدا کردم ولی دوباره جدايی آمد ومن را از ياران جديدم دور کرد وبه مدرسه ديگری برد ولی بازهم زود عادت کردم . آن دوسال اول خيلی خوش گذشت ولی بازهم جدايی آمد وما دوباره بار سفر بستيم وبه جايی ديگر رفتيم . جايی که دعوای مرتب صاحبخانه با زنش ما را خسته کرده بود و دادهای دخترش که از ما کمک ميخواست . هيچ وقت از آنجا خوشم نيامد وخوشبختانه اين دفعه جدايی به موقع سراغم آمد واز آنجا به جايی دور از شلوغی شهر آمديم ودر سکوت زندگی کرديم . در محيط آرام آن قدم ميزدم واز تپه های ان بالا ميرفتم تا بالاخره رفطق خود را پيدا کردم کسی که با من هماهنگی داشت با هم به مدرسه به پارک به گردش به تپه و به خيلی جاهای ديگر رفتيم وخنديديم و سالها گذشت وبا روز به روز بزرگتر ميشديم و موفق تر.  تا 4 سال پيش که من در يک مهمانی يک دوست جديد پيدا کردم , او عالی بود محشر بود مهربون و صميمی با هم بوديم وزندگی کرديم وشادی ميکرديم ولی باز جدايی دست روی من گذاشت پارسال تابستان تلخترين تابستان بود او رفت ومن ماندم وناباوری اين جدايی من ماندم ويک عالم درد وغصه و تنهايی و حرفهای نگفته که چرا من واو بايد از هم جدا بيفتيم . من خشک شدم مثل برگ درختان در پاييز , من پوسيدم ريشه ام از بين رفت , من از جريان زمان باز ماندم واو رفت وهمه رفتند وزندگی کردند جز من .......من ماندم وناراحتی و اندوه فراوان و با آمدن پائيز بيش از گذشته در خود فرو رفتم ولی اينبار دوستانم به کمک من آمدن ومرا از اين وضع نجات دادم ولی قلبم را نميتوانستن ترميم کنن شکسته بود و خسته بود وگويی يک تکه از خود را در جايی دفن کرده بودند ودر اصل من نصف قلب خود را همراه او در قبر گذاشتم وبه او قول دادم که به او وفادار باشم وفراموشش نکنم .  من و دنيا همدرد شديم وگريه های شبانه ام ادامه دارد و نميتوانم بار اين درد سنگين را به دوش بکشم ولی افسوس که اين درد برای من است وبس .

خط جدايی من وعشق مرگ بود و هست و خواهد بود و هميشه همراه من می آيد تا شاطد روزی من را هم به يارم برساند ولی من ديشب در رويايم اورا ديدم وبه عشقم قول دادم زندگی کنم واز امروز صبح احساس ميکنم رگه های زندگی در وجودم امده ومن دوباره قد کشيده ام وبلند شدم وبار ديگر بوی زندگی را احساس کردم  واين بار فقط به خاطر اوست .


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


خداحافظ

خداحافظی برای تو چه  آسان بود

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


بیایید آینده را پیش بینی کنیم ؟

سلام

بیاین آینده ای که برای خودمون در نظر داریم به دیگران هم بگیم

بگیم چه آینده ای را دوست داریم

منتظر نظراتتون هستم

منتظر آینده هاتون هستم .


 

نوشته شده توسط بانوی غروب(نرگس) در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت |


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting